من و دوربینم

میان من و دوربینم نوعی شباهت وجود دارد؛ در نحوه‌ی مواجهه با جهان. هر دو انتخاب می‌کنیم، قاب می‌گیریم، و از دل این انتخاب‌ها معنا شکل می‌گیرد. آنچه باقی می‌ماند، تصویری‌ست که از عبورِ یک لحظه ساخته شده.

من به این فرایند اعتماد دارم. هر ثبت، شکلی از نزدیک شدن است تمرکزی که لحظه را از حالت عادی‌اش خارج می‌کند و آن را به چیزی قابل توجه تبدیل می‌کند. در این دقت، نوعی تعهد شکل می‌گیرد؛ نوعی حضور.

مدت‌ها طول کشید تا بفهمم چرا به این شیء کوچک، این‌قدر نزدیکم. نه به‌خاطر کارکردش، نه حتی به‌خاطر تصویرهایی که تولید می‌کند؛ بلکه به‌خاطر شباهتی که به طرز نگران‌کننده‌ای میان ما وجود دارد. ما هر دو جهان را همان‌طور که هست نمی‌پذیریم. مکث می‌کنیم، انتخاب می‌کنیم، حذف می‌کنیم. و بعد، از دل این دست‌کاریِ آرام، چیزی را به‌عنوان «آنچه بوده» پیش می‌گذاریم.

در ابتدا این را نوعی دقت می‌دانستم. نوعی توجه. بعدتر فهمیدم که چیزی در این میان، به شکلی پنهان، میل به تملک هم هست. انگار هر بار که شاتر فشرده می‌شود، بخشی از جهان از جریانش جدا می‌شود و به من واگذار می‌شود. نه به‌طور کامل، نه بی‌نقص—اما به اندازه‌ای که بتوانم به آن بازگردم و آن را از نو ببینم.