او وعدهای نمیدهد، اما حضورش همیشه با یک امکان همراه است: اینکه آنچه در حال از دست رفتن است، بتواند امتداد پیدا کند. و در همین امتداد، چیزی به حقیقت اضافه میشود. نه به این معنا که کاملتر شود، بلکه به این معنا که چندلایهتر، قابل بازگشتتر، و شاید حتی قابل تردیدتر شود. من به این فرایند اعتماد دارم، با اینکه میدانم ساده و بیطرف نیست. هر تصویر، همزمان که چیزی را روشن میکند، چیزهای دیگری را به حاشیه میراند. هر قاب، به همان اندازه که نشان میدهد، پنهان هم میکند. و با این حال، چیزی در این انتخاب مداوم، در این تمرکزِ تکرارشونده، شبیه به نوعی وفاداری است.
وفاداری نه به «حقیقت»، بلکه به خودِ عملِ دیدن. به این اصرار که جهان، پیش از آنکه عبور کند، یکبار دیگر، دقیقتر، دیده شود. شاید به همین دلیل است که این رابطه شکل گرفته و ادامه پیدا کرده. نه از سر عادت، نه از سر نیاز به ثبت، بلکه بهخاطر امکانی که هر بار باز میشود: اینکه واقعیت، از حالت بدیهیاش فاصله بگیرد و به چیزی تبدیل شود که بتوان در آن مکث کرد. چیزی که بتوان دوباره به آن نگاه کرد، و هر بار، کمی متفاوت فهمیدش.